غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

324

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

سخت با هيبت بود . در سال 617 در اوايل محرم چنگيزخان با سپاه خود روى به سوى بخارا نهاد . سپاهيان او از هر طرف شهر را در برگرفتند . در آنجا بيست هزار تن از سپاهيان سلطان محمد به سردارى كوك خان ، سونج و كشلى خان آماده نبرد بودند . چون از مقاومت با مغول عاجز آمدند ، پس از غروب خورشيد از حصار بيرون رفتند . نگاهبانان لشكر مغول آنان را بر كنار رود جيحون بيافتند و همه را كشتند چنان كه از ايشان اثر نگذاشتند . چون مدافعان شهر را ترك كردند مردم را جز تسليم چاره‌اى نماند ، پس به طلب امان بيرون آمدند . رؤسا و اعيان به خدمت چنگيزخان رفتند و تضرع كردند و از او خواستند كه خون مردم نريزد . چنگيز فرمان داد همهء مردم شهر به صحرا بيرون آيند . مردم بيرون آمدند . او خود و پسرش تولى به شهر درآمدند . بر در مسجد جامع بايستاد و پرسيد : اين سراى سلطان است ؟ گفتند : نه خانهء يزدان است . چنگيز پياده شد و به مسجد درآمد و بر منبر بالا رفت و بزرگان بخارا را گفت : صحرا از علف تهى است . شما هر چه در انبارها داريد بياوريد و شكم اسبان را سير كنيد . مردم انبارها بگشودند و هر چه غلات در آن بود نزد او بردند . صندوقهاى كتب را خالى مىكردند و آخور ستوران مىساختند . آنگاه طعام و شراب آوردند . در آنجا خوردند و نوشيدند و شادى كردند . چنگيزخان آنگاه به جايگاه خود رفت و ائمه و مشايخ و سادات و علما را گرد آورد و ايشان را گفت : خدا مالك همه است و ضابط همه ، مرا فرستاده تا زمين از ستم پادشاهان ستم پيشه و فاسق و فاجر پاك گردانم . آنگاه آنچه را كه امير اترار به فرمان پادشاه خود با بازرگانان كرده بود و ديگر اعمال از اين قبيل را بر شمرد . سپس گفت توانگران از فقرا جدا شده به جايى ديگر بايستند . جدا شدند ، دويست و هشتاد هزار تن « 602 » بودند . چنگيزخان گفت : در باب اموالى كه بر روى زمين است نيازى نيست كه از شما چيزى بپرسيم بلكه از شما مىخواهيم اموالى را كه در زير زمين پنهان كرده‌ايد به ما نشان دهيد . همه به سمع و طاعت پذيرا آمدند . آنگاه بر هر گروهى باسقاقى « 603 » معين كرد تا با آنان برود و اموال را استخراج كند ، و در نهان با مأموران گفت كه مردم را به كارى كه از عهده‌شان بر نمىآيد مكلف نكنند و با آنان